تَب خال

آخرِ بازی

صید لاغر، شکارچی پروار

اگه زمانی از من بپرسید (البته نمی‌پرسید و خودم به زور دارم بهتون می‌گم) که لذت‌بخش‌ترین بیتی که تا حالا شنیدم چی بوده، احتمالن (تازه احتمالن) بهتون می‌گم «بگذار تا مقابل روی تو بگذریم / دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم» و توضیح می‌دم لذت این بیت برای من با بیت بعدیش تکمیل‌تر می‌شه که: «شوق است در جدایی و جور است در نظر / هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم». در ادامه‌ی صحبتمون (که شما رو حسابی کلافه کرده و سعی دارید زودتر ازش خلاص شید) اگه دوباره ازم بپرسید چرا (که قطعن این یکی رو هم نمی‌پرسید)، جواب می‌دم نمی‌دونم و واقعن نمی‌دونم هر چند در هر صورت نباید براتون مهم باشه.

پانوشت:
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
شوقست در جدایی و جورست در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم
روی ار به روی ما نکنی حکم از آن توست
بازآ که روی در قدمانت بگستریم
ما را سریست با تو که گر خلق روزگار
دشمن شوند و سر برود هم بر آن سریم
گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من
از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم
ما با توایم و با تو نه‌ایم اینت بلعجب
در حلقه‌ایم با تو و چون حلقه بر دریم
نه بوی مهر می‌شنویم از تو ای عجب
نه روی آن که مهر دگر کس بپروریم
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمنست شکایت کجا بریم
ما خود نمی‌رویم دوان در قفای کس
آن می‌برد که ما به کمند وی اندریم
سعدی تو کیستی که در این حلقه کمند
چندان فتاده‌اند که ما صید لاغریم

چایان

به این نتیجه رسیدم که چایی رو باید انقدری ریخت تو قوری که دو وعده‌ی پشت سر هم به شما چایی بده، نه بیشتر و نه کمتر. فاصله‌ی وعده‌ها رو بین ده تا نهایتاً پونزده دقیقه، بسته به میل و شرایطتون، انتخاب کنید.
قسمت اول و آسونش اینه که ظرفیت لیوان یا استکان‌تون (استکان برای این روش مناسب نیست) رو به دست بیارید و هر بار فقط معادل همون آبجوش تو قوری بریزید. قسمت دوم و سختش اینه که اون حجم چایی که بعد از دم اول و تخلیه کامل مایع داخل قوری می‌تونه دوباره چای خوشرنگ و خوشمزه به شما بده رو پیدا کنید. من به شخصه با آزمون و خطا بهش رسیدم. با چای چکش سبز من و لیوان معمولی من می‌کنه یکم کمتر از نصف پیمانه‌ی شیر خشک. از این پیمانه آبیا که مال زمان شاه اسماعیل بود، نمی‌دونم الانم هست یا نه. بعد از ریختن چایی اول (یه رنگ و فقط از قوری) و قبل از صرفش دوباره همون مقدار اولیه آبجوش رو به قوری اضافه کنید و یه جای گرم بذاریدش تا دومی هم دم بیاد. تا شما چایی‌تون رو بخورید و شایدم یه سیگاری بکشید و یکمی به کارای دیگه‌تون برسید چای دوم هم آماده شده، مثل اولی بریزید و نوش جون کنید.
رنگ چایی شما باید یه چیزی تو مایه‌های قرمز باشه، البته که قرمز نیست دقیقاً اسمش ولی من تو ذهنم ندارم باید به اون رنگ چی گفت، می‌گم یه قرمزی که قرمز نیست. اگه چایی‌تون زرد یا سیاهه خب، بیاید با خودمون صادق باشیم، اون اسمش چایی نیست هر چی که هست!

horizon

شب‌هایی هست که با ترس و دلهره از خواب می‌پری، ظاهراً بی‌دلیل. به اطراف که نگاه می‌کنی کمی طول می‌کشد گیجی‌ات بر طرف شود و خُب غول ترسناک تنهایی است که پر شده در فضای خانه. وحشت غیرقابل توصیفی است تنهایی به گمانم. ترس تنهایی «نیست» است، هیچ، خلاء. احتمالاً با خودت می‌گویی کاش می‌شد مُرد و البته که چاره‌ای نیست، تا صبح و روشن شدن هوا باید صبر کرد و بعد کمی خوابید.

آخر بازی

با کابوس مردن بهترین دوستم و گریه‌ی پیرمردی تکیده و عریان که پدرش بود از خواب پریدم.

بهترین دوست شخص نه که یه مفهوم بود. بدون شکل، بدون تصویر و دردش آنقدر زیاد بود که کابوس از هم پاره شد. رسیدن به آخر قصه تلخ است. میل طبیعی ما بر امتداد داستانمان است. ولی به آخر رسیدن هم ناگزیر است.

سرم را توی بالشتم فشار دادم و سعی کردم دوباره بخوابم.

از میان خاطرات

یادت هست پارسال پشت ویترین یکی از مغازه‌های جمهوری؟ زمستان بود به گمانم و هنوز دوستم داشتی.

«مثل سکوت میان کلام‌های محبت، عریانم»*

به زعم من عریانی یکی از لذت‌های زندگی‌ست. عریانی جسم یا عریانی کلمات یا رنگ‌ها یا بوها یا تصویرها…و خلاصه هر چیز.
من ولی سال‌ها از تمام سیستم‌هایی که درش بوده‌ام یاد گرفته‌ام خودم را قایم کنم. یعنی جسم، کلماتم، تصویرهایم، منظورهایم و خلاصه هر چیزی که به من مربوط است را در پس پرده‌های زخیم بپیچم. دامنه‌ی توجیه‌هات هم همیشه بسیار گسترده بوده. برای زیبایی، برای نجابت، برای امنیت و و و…یک مشت اباطیل.
من عریانی را دوست می‌دارم، دیدن بدنم را دوست می‌دارم. گاهی شاید ترجیه بدهم جسمم را پشت چیزی به هر دلیل پنهان کنم اما زمان‌هایی هم هست که از نقطه‌ی مقابلش لذت می‌برم. از این که بی‌لباس در خانه قدم بزنم، بوی شامپو را که از موهایم بلند می‌شود حس کنم. غذای ریخته روی سینه‌ی پر مویم را با دستمال کاغذی پاک کنم و دستمال را همانجا رها کنم. بدون قید و بند…
عریانی هزینه دارد، معمولن مجبوری خودت را از چشم همه، حتی یار هم دور بداری تا بتوانی بی‌پروا لخت باشی. لخت به تمام معنی. عریانی جسم آن هم فقط هنگام سکس فریب کثیفی بود که مذهب در ناخودآگاهم فرو کرد و من انگار محکومم این ناخودآگاه علیل را تا به ابد هر جا می‌روم دنبال خود بکشم. فقط گه‌گاه که شراره‌های طغیان شیطنت را در درون حس می‌کنم پا از قالبم فراتر می‌نهم و به باید‌ها پشت می‌کنم. اندکی با تنی لخت در خانه راه می‌روم یا حرفم را بی‌پرده به دیگران می‌گویم.
من تا رسیدن به خودم راه درازی دارم. سیگارم را روشن می‌کنم و از مخلوط بوی شامپوی برخاسته از موهای خیس با بهمن کتابی لذت می‌برم…

*عنوان برگرفته از شعر «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» فروغ فرخزاد

از خلال من و رفیق س

چند روزِ پیش این آلبوم جدید همایون را برای رفیق س گرفتم. رفیق س همایون دوست دارد، به نظر من چیز جالبی نیست. اما اهمیتی ندارد.
به سلیقه و همراهی رفیق س یک سویی‌شرت خوشگل هم گرفته‌ام با یک شلوار آبی یخی که کلی جای ذوق دارد. خورده بورژوا بازی و برندای الکی. دلم یک جفت آل‌استار خوشگل هم می‌خواهد. از انگ خورده‌بروژوایی مزخرف هم ابا نمی‌کند. من البته سالی یک بار بیشتر لباس نمی‌خرم چون پولش را ندارم.
حالا هم هوس چایی کرده‌ام اما حوصله‌ی ریختنش را ندارم. فقط اگر کمی صادق باشیم واضح است که تعداد نداشته‌ها همیشه غلبه دارد.
یکی از آهنگ‌های هم‌نوا با بم شجریان و همایون که اولش می‌گویند: «دل ز من بردی و پرسیدی که دل…» و خیلی خوب است را دارم گوش می‌کنم. در کل صدای شجریان بسیار خوب است، من البته اهل موسیقی سنتی به حساب نمی‌آیم. گه‌گاه ولی گوش می‌کنم و دستم را از دور روی آتشش می‌گیرم که نسوزد. به نظرم این‌طور بهتر باشد.
خسته‌ام. مسخره‌‌ام. یک مسخره‌ی خسته. آبروفت که یک گروه خوب راک فارسی‌ست در یکی از تکست‌هایش می‌گوید: «مثه یه دلقک وسط عزاداری، دلگیرم»، بعله من همانم!
سکوت می‌گزینم. تشنه‌ام…